zahir June 12th, 2007
متاسفم که تسلسل روزها حفظ نتوانیستم. هرچه نزدیک اسلو می شویم کار و مصروفیت بیشتر می شود. خیلی کارهای است که باید پیش از رسیدن هماهنگ شود و ….شب همه خوش، ٬٬یاد این بی خواب را یاد آورید٬٬!
FireStats is not installed in the database
zahir June 12th, 2007
متاسفم که تسلسل روزها حفظ نتوانیستم. هرچه نزدیک اسلو می شویم کار و مصروفیت بیشتر می شود. خیلی کارهای است که باید پیش از رسیدن هماهنگ شود و ….شب همه خوش، ٬٬یاد این بی خواب را یاد آورید٬٬!
zahir June 12th, 2007
Jun.10
کشیش پیلگیریم (شاید معادل فارسی اش روحانی زیارت باشد) و دوتن دیگر امروز ما را راهنمایی می کند. خوشحالیم. کار غلام جیلانی نور، مسئول راه و نقشه، کم می شود. او هر روز ناچار است دوبرابر انرژی مصرف کند، یکی با ما راه برود و دیگری همیشه در فکر پیدا کردن راه درست باشد. پیدا کردن راه درست مخصوصا در چهار راهی ها که هر روز ده ها بار به آن بر می خوریم خیلی سخت است.
هوا واقعا گرم است. این ابرها هم امرزو خبری از ما نمی گیرند. خورشید با چشمان زل زده اش، که نمیدانم چه چیزی عجیبی به کوله پشتی های ما دیده، ما را رها نمی کند. هر چه روز می گذرد گرمی واقعا بیداد می کند. محمد علی کریمی کافی است یک سایهء کوچکی پیدا کند تا سرش را در آن فرو ببرد، من هم که در آفتاب خصلت یخ را دارم، وضعیت بهتری از او ندارم. چشمانم خیرگی می کند. خوشبختانه به خانه ای می رسیم. و پیپ آب را که روی چمن خانه باز است به سر و صورت خود می گیریم و بوتلهای خالی را پر می کنیم. صاحب خانه به فارسی می پرسد: خیلی تشنه اید؟ جالب به نظر می رسد که در این دهات دور کسی فارسی بلد باشد. می گویند ایران و افغانستان مسافرت کرده اند.
zahir June 12th, 2007
Jun.9
قرار است ساعت سه و نیم به شهر هامر برسیم، تصمیم می گیریم که ساعت نه و نیم حرکت کنیم اما تا راه می افتیم ساعت ده
می شود. از ابتدا فکر می کردم که می توانیم دقیق در زمان تعیین شده سفر روزانه خود را آغاز کنیم اما پسان تر فهمیدم که اینکار شدنی است اما با یک نظم نظامی نه با یک گروپ از افراد عادی. از آنجاییکه قرار است طی این راهپیمایی از تمام چیزهای که جنگ و لوازم و ضرورت های آن طی این سی سال بر ما تحمیل کرده فاصله بگیریم، ضرورت نمی بینم که که اظطراب داشته باشیم. نظم و بی نظمی دو سوی سکه زندگی است.
سه تن از راهپیمایان (معمولا آنهایی که مشکل پا دارند) می مانند تا بعد از تمیز کاری و جمع کردن سالونها و میزها با موتر بیاییند و به ما ملحق شوند.
بعد از یکی دو چرخ زدن و راه گمی، راه اصلی را پیدا می کنیم. چند موتر از کنار ما عبور می کنند، بوق می زنند، دست تکان
می دهند و سلام می کنند. این بهترین آغاز است، هر روز من منتظر این آغازم، منتظر یک سلام، یک لبخند و دستی که به علامت حمایت تکان می خورد….دارم نازک دل می شوم، اگر یک روز سلام و تبسمهای همبستگی کمتر است ناراحت می شومکه البته این هم بیشتر اوقات به خاطر این است که راه های فرعی کمتر مسیر عبور و مرور موتر ها است.
هوا زیاد گرم نیست، مثل دیروز اما مصرف آب هنوز زیاد است. بعضی از بچه ها آب کم نوشیده اند و صحت شان زیاد خوب نیستند. بعد از لیلهامر، راه بیشتر از میان قریه ها وشهرک ها می گذرد، رودجاری در مسیر راه کمتر قرار دارد باید از خانه ها آب طلب کنیم و یا بسیاری اوقات خود شان ما را دعوت می کند که آب بنوشیم. نمی دانم که چه قدر آمادگی آب دادن برای پنجاه نفر تشنه از راه رسیده را دارد و لی می دانم اگر من جای شان باشم که پنجاه نفر با بوتلهای خالی سرم بریزد کمی مظطرب می شوم.
zahir June 11th, 2007
ساعت هشت زنگ صبحانه به صدامی آید. احساس می کنم، دانشجوییم، البته دانشجویان بازی گوش! با رییس دانشکده صبح به خیر می گوییم و وارد سالون غذا خوری می شویم. رویایی می شوم. روزی که همه راهپیمایان دانشجو باشند.!
ساعت ۹ سمینار آ غاز می شود. نرون، از مرکز صلح، داگ هاریده، رییس دانشکده و من صبحت می کنیم. سپس تمام شرکت کنندگان به صورت مختصر خود را معرفی می کنند. بعد از یک تفریح کوتاه، به سه گروپ تقسیم می شویم و در باغچه دانشکده ورکشاب ۲۰ دقیقه ای داریم. ٬٬ چگونه صلح به افغانستان باز می گردد؟٬٬ موضوعی این چنین پچیده و و سیع و زمانی این چنین تنگ در تناقض است. نتیجه مشترک بحث ها محاکمه جنایتکاران جنگی، احترام به آزادی های فردی، عقیدتی، سیاسی و …، پایان دادن به اشغال نظامی و ایجاد زمینه آموزش برای پناهجویان افغانستان در کشورهای میزبان است.
ساعت ۱۲ مهمان یک مرکز باز پروری معتادین، بیرون از شهر هستیم. ۲۵ نفر مریض و ۲۰ نفر کارمند دارد. غذای بسیار صحی پخته است. در فضای باز بیرون غذا می خوریم و بعد روی وضعیت پناهجویان در ناروی و جنگ و نا امنی، وضعیت زنان و دموکراسی و حقوق بشر در افغانستان،گفتگو داریم و کمی هم پرسش و پاسخ. کسی می گوید ما خوشحال هستیم که یک مرد افغانی از حقوق زنان گپ می زند.
در ختان کم شاخ و برگ نمی توانند برای همه سایه اهدا کنند، رُزا گریه می کند
zahir June 11th, 2007
Jun.5
مثل همیشه، تشکر نامه ای به میزبان تقدیم کرده و با یک خداحافظی گرم اوییر را به مقصد لیلهامر ترک می کنیم.
باز یک روز دیگر، باز یک راه طولانی و قدم های مصمم و پر آبلهء راهپیمایان. هنوز تا آخرین منزل فاصله داریم. باید رفت….
خورشید آهسته آهسته خود را وسط آسمان می کشد، هوا گرم و نفس گیر می شود. ساعت ۱۱:۵۸ ، دو دقیقه پیشتر از زمان تعیین شده، در مرز اوییر و لیلهامر می رسیم. یکی از اعضای کمون همرای چند نفر دیگر مارا خوش آمد می گوید و میخندد از اینکه بسیار سر وقت هستیم. ماریا فیلمبردار خانه فیلم ناروی که چند روز پیش ما را ترک کرده بود نیز با دوربین منتظر ما است.
پیلگیرم راه، باریک و پیچاپیچ از میان جنگل تیره طرف لیلهامر ادامه یافته است. هوای خنک و مطبوع تن های تفتیده را نوازش می دهد، نفس طولانی و راحت می کشیم
zahir June 8th, 2007
۱- متاسفانه به خاطر مصروفیت زیاد نتوانیستم که یاد داشت های دوسه روز اخیر را بنویسم، اما قول مید هم که این کار انجام دهم.
۲- اشتباهات یاد داشت ها را کم در نظر گیرید، زیرا فرصت اصلاح نیست(اگرچه من نه خودم اصلا شدنی هستم نه نوشته هایم
۳- شب همه خوش
zahir June 8th, 2007
Jun.4
یکی از روزهای واقعا خسته کننده را پشت سر گذاشتیم. ساعت ده و نیم شروع به راهپیمایی کردیم. هوای گرم و آفتاب
تابستانی و راه طولانی و کشیش محل که راهنمای ما است به خاطر مشکل پا بسیار آهسته راه می رود. بعضی از بچه ها زیر لب غن غن می کند: اگر اینطور برویم که سی کیلومتر را تا دو روز هم نمی رسیم! خوشحالم که راهنمای ما فارسی نمی فهمد. بعد از دو ساعت راه پیمایی راهنمایی دیگری می آید. اما اینبار از یک نشیب تند تپه باید بالا برویم. از میان مزرعه و گوسفندانی که این طرف وآنطرف می دوند. قسمتهای زیادی از پیلگیریم راه فعلا به مزرعه تبدیل شده. این نوعی از ییل مدرن است. گوسفندان و گاو ها همیشه در چراگاه ها است، شب و روز. اطراف چراگاه های بزرگ کتاره گرفته شده که دارای دو دروازه چوبی از دو طرف است، ما باید مواظب باشیم که درهای چوبی مزرعه باز نماند اگرنه گوسفندان بیرون خواهند شد. این روش را می توان دموکراسی حیوانی نامید. در دنیای مدرن این تنها شهر ها نیستند که خیلی دقیق مرزبندی شده بلکه دهات ها هم عین چیز است. تمام دهات و مزرعه ها چراگاها مرز بندی شده هستند. Continue Reading »
zahir June 8th, 2007
صبح پیش از همه بیدار می شوم. پنجره ها روز آفتابی را نشان می دهد. بیرون می آیم. چه هوای تازه ای. منفذهای پوست آدم باز میشود و گلها شسته و شیطان به نظر می رسند. همه چیز می خندد. هیچ چیزی عبوس نیست جز این عضلات خسته من که نرمشش می دهم.
حرکت می کنیم. تنها موتر همراه ما پر است از وسایل لازم و نا لازم. لباس و کفش زیادی هست که مردم در مسیر راه
برای ما آورده که یا خیلی بزرگ است یا خیلی کوچک. به محض در پشت موتر را باز می کنی همه چیز به سرو صورتت می ریزد. ناچار می شویم که بسیاری شان را بیندازیم.
هوا گرم شده است و کمی نا مهربان به نظر می رسد. مخصوصا برای من که یا بوتل آب خود را گم می کنم و یا همیشه خالی در دستم است.
در مسیر راه، مردی از میان موتر سلام و علامت می دهد که آن طرف تر منتظر ما است. به پیلگیریم راه راهنمایی مان می کند که ادامه اش از خانه او می گذرد. جلو در خانه اش با آب آلوبالو و کیک خانگی از ما پذیرایی می کند. زنش که از مرض سرطان رنج می برد، آهسته بسوی ما می آید، با اینکه پیر و خسته است اما زیبایی اش را حفظ کرده، با تبسم مادرانه بر لب برای همه سلام می دهد. مثل بسیاری ناروژی ها انگلیسی خیلی خب گپ می زند. می پرسم چگونه از برنامه راهپیمایی ما و اینکه امروز از اینجا می گذریم، با خبر شده، با صدای نرم و مهربان می گوید: ٬٬میدانید؟ ما کوشش می کنیم سفر شما را دنبال کنیم، خیلی از ناروژی ها از راهپیمایی شما خبر دارند و از شما حمایت می کنند. ما آرزو داشتیم که امروز زمانی از اینجا بگذرید که ما خانه هستیم و اینک خیلی خوشحالیم. می خواستیم برای تان بگوییم که ما میخواهیم شما اینجا بمانید، مردم ناروی شما را دوست دارد اما متاسفانه ما تصمیم گیرنده نیستیم٬٬ عینک سیاه دودی و کلاه گرد شاپو برچهره استخوانی اش می آید، دعوت می کنم روی نیمکت بنیشید. پهلویش می نشینم، خطوط چهره و صدای خسته اش یاد آور مادرم است، احساس می کنم پیش او یم، پس از سالهای دور و طولانی… صحبتش را ادامه می دهد: ٬٬این آب آلبالو از باغ خود ما است، از دیشب که خبر شدیم شما فردا از اینجا می گذرید من، شوهر و دخترم تلاش کردیم برای پذیرایی از شما آمادگی بگیریم٬٬ احساس می کنی که صدا صدای قلبش است، و این برای نسلی که فکر میکند هیچ کسی در زمین برای آنها فکر نمی کند، بزرگترین سوغات است. تبسم پایدارش نشان میدادکه چقدر از دیدن ما خوش است.
zahir June 7th, 2007
٬کوام (Kvam) دهکده ای است کوچک با ۱۵۰۰ نفوس. این دهکده با اسپهای خوبش معروف است و بنا براین سمبل کمون آن سر اسپ است. در قدیمها، رود لوگن (Lågen) که از در امتداد گودبراندسدالن از کوام می گذرد، مخصوصا در فصل بهار با آب شدن برف طغیان می کرد و تلفاتی زیادی برجای می گذاشت. در آن زمان، مثل امروز در وسط دره خانه وجود نداشت٬٬ این اطلاعات را راهنمای محلی ما می گوید. من تازه درک می کنم که چرا راه پیلگیریم، تقریبا حدود دو صد تا ۱۰۰۰ متر ازکف دره بالا تر است. دهکده از تپه ها بالایی تحت شعاع آفتاب روشن بهاری زیبا و جادیی به نظر می رسد
–>
zahir June 7th, 2007
Jun.1
ساعت ۱۱:۳۰ حرکت می کنیم. همیشه آمادگی برای حرکت زمان بیشتر می گیرد. یکی مصروف کوله پشتی خود است، یکی آب پر می کند و یکی مثل من همیشه جورابش گم می شود، یکی هم از همان اول منتظر فرصت است که همه برود و او کوله پشتی خود را میان موتر بیاندازد
…
امروز از همان ابتدای حرکت راه را گم کردیم. کمی پیش رفتیم، پس آمدیم. از این راه برویم و از آن. کتابی که مسیر پیلگیریم را نشان می دهد نقشه مفصل ندارد. وقتی به چند راهی برمی خوری نمیدانی که کدام درست است. یک گروپ پنجاه نفری اگر چند بار این طرف و آنطرف بچرخد، یکساعت را در جا تلف کرده است. کمی راه می رویم و دوباره راه را گم می کنیم. تا من راه را پیدا می کنم، بچه ها از یک سراشیبی بسیار تند به سرک ای شش پایین می شود.
یاد بودی در مسیر راه نصب شده که نشان می دهد که در ۱۶:۱۲ لشکر اسکاتلند که از طریق سویدن برای اشغال ناروی می آمدند، در این منطقه با مقاومت دهقانان و مردم محلی کشته می شوند و اسیران شان به کوام (جایی که شب می رسیم) انتقال داده می شوند و فاتحان بعد از صرف شراب و در حالت نشگی همه اسیران باقی مانده از جنگ را از دم تیغ می گذرانند