June 7th, 2007
may.31
باران کم کمک می بارد. می رویم در کافه دهکده که کشیش صبحانه را آنجا تهیه دیده بود. پنیری بیر، تولید محلی دوفره
بسیار خوشمزه است. ایسکیل ( وب ماستر همراه ما) هر چیزی که به نوعی به تن زنده جانی مربوط می شود نمی خورد. حتی پنیر وشیر. سبزیخواری چند آتشه است. چنانچه انوش مرا می گوید که گال مسایل اجتماعی هستم (به این خاطر گال می نویسم که کسانی که ناروژی نمیدانند نفهمند که چه معنا می دهد).
امروز پاهای بسیاری درد و زخم دارد. آبله ها دیروز تر شده بود و امروز کمی عفونت کرده است. اما غیر از رازق مردی شوخ زبان و بذله گو، هیچ کسی نمی خواهد با موتر برود. رازق در جریان جنگ به اثر انفجار راکت به خانه اش از ناحیه پا آسیب دیده و اینک استخوانهای ساق پایش به صورت نا منظم جوش کرده، وقتی زیاد راه می رود دیگر دردش تحمل ناپذیر است.
Continue Reading »
May 31st, 2007
سیستم عامل ویندوز را همه بد گفتند، من هم آدم ساده، باور کردم. برای اینکه در جریان راهپیمایی کامپیوترم خوب کار کند، سیستم لینوکس با اوپن آفیس نصب کردم، از بد بدتر شد آن وقت آهسته کار می کرد، این بار بیخی خراب خراب شد. به هر حال امشب در اوتا یکی از بچه های دوست داشتنی انترنت خانه اش را قرض داد وهمه کارهای دیگر را قربانی فرستادن یاد داشت ها در صفحه کردم. می توانید همه را یک دفعه نخوانید. تلاش می کنم بعد از هر روز یا هر دو روز یکبار یاد داشتهای روزانه را آپلود کنم. متاسفانه کار خیلی زیاد و وقت خیلی کم است، به اضافه خستگی راه
راستی، اگر خواستید عکس های مربوط به راهپیمایی را ببنید در صفحه ناروژی بروید.
ظاهر
May 31st, 2007
may.30
هواکش های خیمه را باز نکرده ایم، زمانیکه از خواب می خیزم قسمت داخلی خیمه عرق کرده است. بیرون می شوم. گروپی که مسئولیت کارهای روزانه دارد، با چشمان خواب آلود از خیمه ها بیرون می شود و طرف انبار دهکده که از آن به عنوان آشپز خانه استفاده می کنیم می رود تا چای صبح را درست کند.
کسی صدا می زند: برادرا، امروز نوبت خودم است، بخورید تا گیج نشده اید. سیدعلی متخصص دود پتی است و همیشه وقتی حرف میزند آدم نمی فهمد جوک می گوید یا راستی.
جلسه کوچکی دارم با باران و ایسکیل برای تقسیم کار میان آنها.
حرکت می کنیم. فوگوستگو مزرعه کوچکی است در کنار جاده ای شش که شمال و مرکز ناروی را به هم پیوند می زند. پیلگیریم راه از نزدیکی این دهکده به سوی تپه مشرف بر آن جدا می شود. در چوبی محترمانه ای با یک تابلوی که نشان می دهد شاه قدیم ناروی از این مسیر عبور کرده است، را باز می کنیم و وارد می شویم. بسوی تپه پیش می رویم. بر ف و آب و خزه های آبدار بیشترین قسمت مسیر را پوشانده است. مثل همیشه ضعیف ترین ها و آنهایی را که از ناحیه پا مشکل دارد جلو صف قرار می دهیم. این مسیر در فاصله های نزدیک نشانه گذاری شده است و آسان می توان راه را پیدا کرد. شاید بخاطریکه آن را راه شاه نیز می گویند. نشان پیلگیریم و نشان تاج شاهانه در کنارهم در مسیر راه بر روی سنگ های مسطح نقش شده است. من فکر می کنم، اگر می توانیستم پای پر آبله ای به رنگ سرخ در کنار هر دو نشان نقش می کردم…. Continue Reading »
May 31st, 2007
may.29
ساعت ۸ صبح بیدار می شوم. بیادم می آید که شب گذشته تا کنون ۱۱ ساعت خواب کرده ام. احساس سبکی می کنم و باورم نمی شود. ذکام سخت نیست اما در مسیر این راهپیمایی مخصوصا برای من با این همه کاری کوچک و کلانی که باید انجام دهم، یک بازدارنده جدی است.
صبحانه مربا و ورقهای نازکی از بسکویت های خشک است. بچه ها خوش اخلاق به نظر نمی رسند اما به روی شان هم نمی آورند.
Continue Reading »
May 31st, 2007
28.may
بعد از یک هفته راهپیمایی و پیمودن ۱۷۰ کیلو متر، امروز در کلیسای اویستین استراحت داریم، آه!. استراحت در برابر خستگی از فعالیت و کوشش معنا می دهد. همه از خواب دیر بیدار می شویمِ؛ از خواب عمیق و طولانی! عجله نداریم صبحانه بخوریم و کوله پشتی های خود را آماده کنیم. مثل یک روز تعطیلی واقعی، تنبل و خوب آلود و بی حرکت روی کیسه خواب ها می مانیم. البته از اینکه کلیسا حمام ندارد بچه ها کمی ناراحت است.
از پنجره به بیرون نگاه می کنم، آّهسته برف می بارد. انگار طبیعت نیز راهپیمایی ما را حمایت می کند. از اولین روز حرکت تا کنون هر صبح ابر گریان به نظر می رسد، اما همینکه ما حرکت می کنیم، چهره ابر باز و روشن می شود و کم کم خورشید از آسمان سبز بر تن خسته روندگان این راه طولانی نور می پاشد. امروز که ما استراحت داریم برف باریدن خود را تمام می کند تا فردا مارا اذیت نکند. Continue Reading »
May 31st, 2007
27. may
هوا سرد است. روی علفهای تازه سبز شده دره، برفک سفید نشسته. بچه ها درون کیسه های خواب خود شان را تا حد امکان جمع کرده اند. مثل همیشه آنهایی اول بلند می شوند که وظیفه دارند چای صبح درست کنند. نعمت جعفری که در بسیاری کارهای داوطالبانه پیش قدم است، آتش روشن می کند. آتشی بلند، مثل آتش شب گذشته. کسانی که از خواب بلند می شوند، مثل جوجه های مرغ سرو بال جمع کرده، از خیمه ها بیرون می دوند، گاهی پشت خود را طرف آتش می کنند و گاهی روی خود را. معلوم می شود که بسیاری ها مثل من سرما خورده است. دماغهای پر و صداهای گرفته دارند.
دیگ بزرگی که هم چای جوش است و هم دیگ غذا، با صورت گل آلود که دود را از فلزش دور نگهدارد، روی آتش قرار دارد و ما همه بی قرار منتظر جوش آمدن آب هستیم.
آنهایی که کمی جرئت دارند، لب دریا می روندصورت و دندان شان را در رود سرد می شویند و پس می دوند. و آنهایی که مثل من هستند منتظر می مانیم تا آفتاب بیاید. آفتاب بر سر کوها گیسو افکنده است و مثل عروس مغرور آهسته بسوی دره قدم می زند.
Continue Reading »
May 28th, 2007
may.26
ساعت ده صبح و مثل همیشه وقت حرکت است. اینگر ایلن و علی احمدی به ترمیم پاهای پر آبله مشغول است.
در صف تک نفره به سوی مر کز شهر روان می شویم. جلیل با عصا های زیر بغلش در ابتدای صف قرار دارد. بیرقهای رنگارنگ اما با شعار واحد به کوله بشتی ها بسته شده است. حرکت می کنیم. یک صف طولانی اما آرام. به مرکز شهر نزدیک می شویم. ضیاءالدین که کاکا صدایش می کنیم
در حال راه رفتن دم گرمش را به توله (نی) می دمد و صدای غمگین و نرم توله با رنگ های رنگارنگ بیرق ها و تپ تپ آرام قدمهای راهپیمایان بر تن کوچه های تازه از خواب برخواسته روز شنبه می آمیزد. به میدان مرکزی شهرک اپدال می رسیم.
راهپیمایان آرام مثل جریان نقطه ها خط دایره واری گرد میدان تشکیل می دهد و روی چمن سبز می نشیند. هر کسی یک کوله پشتی و یک بیرق که در آن نوشته شده ما را به چنگ قاتلان ما نفرستید د رکنارشان. کاری هوستاد روی یک تکه سنگ بلند در مرکز دایره بلند می شود. با حرکت و اداهای همیشگی اش که انگا فکر می کنی در حال اجرای تیاتر است عزیز آوزا خوان آواره را دعوت می کند. تمام راهبیمایان در حلقه وسیع دور میدان نشسته است. عزیز روی همان سنگ به حالت غمگین می نشیند و دمبوره اش را در بغل می گیرد. سرش را به یک طرف کج می کند طوری که موهای درازش روی زانوهایش می رسد. از سر پنجه هایش قطرهای درد غربت و آوارگی بر تارهای دمبوره می چکد و خودش از ته دل می خواند: آواره ام آواره\ زخم دلم شده پاره…. از آهنگ صدایش اندوه یک نسل را می شنوی.
Continue Reading »