خط با نقط ادامه یابد و راه با گام های خسته عابران!
zahir June 7th, 2007
Jun.1
ساعت ۱۱:۳۰ حرکت می کنیم. همیشه آمادگی برای حرکت زمان بیشتر می گیرد. یکی مصروف کوله پشتی خود است، یکی آب پر می کند و یکی مثل من همیشه جورابش گم می شود، یکی هم از همان اول منتظر فرصت است که همه برود و او کوله پشتی خود را میان موتر بیاندازد
…
امروز از همان ابتدای حرکت راه را گم کردیم. کمی پیش رفتیم، پس آمدیم. از این راه برویم و از آن. کتابی که مسیر پیلگیریم را نشان می دهد نقشه مفصل ندارد. وقتی به چند راهی برمی خوری نمیدانی که کدام درست است. یک گروپ پنجاه نفری اگر چند بار این طرف و آنطرف بچرخد، یکساعت را در جا تلف کرده است. کمی راه می رویم و دوباره راه را گم می کنیم. تا من راه را پیدا می کنم، بچه ها از یک سراشیبی بسیار تند به سرک ای شش پایین می شود.
یاد بودی در مسیر راه نصب شده که نشان می دهد که در ۱۶:۱۲ لشکر اسکاتلند که از طریق سویدن برای اشغال ناروی می آمدند، در این منطقه با مقاومت دهقانان و مردم محلی کشته می شوند و اسیران شان به کوام (جایی که شب می رسیم) انتقال داده می شوند و فاتحان بعد از صرف شراب و در حالت نشگی همه اسیران باقی مانده از جنگ را از دم تیغ می گذرانند
در امتداد ای شش بعد از دو ساعت نشان پیلگیریم را پیدا می کنیم. باز نشان پیلگیریم را پیدا می کنیم و در مسیر آن به سوی عمق جنگل پیش می رویم. مثل همیشه به چند راهی می رسیم و به زودی راه را گم می کنیم. مشکل رفتن در جنگل تنها این نیست که همیشه شاخه های مزاحم به سرو صورت و بیرقت گیر می دهند، بلکه جنگل های ناروی پر است از کوره راه های که انتخاب درست آن کار مشکل تر است. این بار واقعا گم می شویم. من البته بدون که اظهار کنم خوشحالم از گم شدن. نمیدانم چرا، شاید برای اینکه موقعیت کلی را می دانیم. ای شش در طرف راست ما قرار داریم و هنوز حد اقل در مسیر دره پیش می رویم. اما لذتی در گم شدن است که در رفتن کسل کننده ای راه های معلوم نیست. همه خیلی خسته شده است. تا ساعت ۱۶ درون جنگل ها استیم. بالاخر راهی به پایین پیدا می شود. اکه بابر که برای غذایی چاشت و شب آمادگی گرفته است، چند بار برای پیدا کردن ما می آید اما نمی تواند.
بعد از تقریبا چهار ساعت سرگردانی در جنگل، به ای شش می رسیم. از مسیر ای شش به مزرعه ای می رسیم که اکه بابر با صاحب فارم برای ما نوشیدنی تهیه دیده، یک نوشیدنی شیرین!لحظه ای نفس میگیریم. یکی از افراد محلی راهنمای ما می شود. راه از میان خانه ها و مزرعه ها می گذرد، اگر راهنمای ما نمی بود بدون شک باز گم می شدیم. پیلگیریم راه بالاتر از کف دره از کمرگاه تپه و از میان خانه ها و مزرعه ها پیش رفته. این سوال به ذهنم می رسد چرا زایران کف دره جایی که فعلا ای شش قرار گرفته را انتخاب نمی کرده است. دهکده های کوچک، شکل راه، گوسفندان گاوهای رها شده در چراگاه ها که با عبور ما دسته دسته می دوند و بع بع می کنند و مزرعه های سبز برای من یاد آور قریه های خاکی و سوخته افغانستان است. این بره های کوچک چه قدر زیبا هستند. مخصوصا برای من که دور از شهر به دنیا آمده ام و تمام کوچکی هایم همسرنوشت همان بره ها و بزغاله ها بودم.
به کوام می رسیم. ساختمانی مربوط به کلیسای کوام که خوابگاه جوانان و محلی برای کمپ و تفریح است، برای ما در نظر گرفته شده است، ساختمانی با سالن غذا، موسیقی و وتاقهای خواب. بعد از آغاز راهپیمایی اولین بار است که بچه ها نه در سالن و خیمه بلکه در وطاق های تمیز و تخت های راحت می خوابند. من از آنجاییکه دیشب در اوتا در منزل عبدالله (محصل مکتب) روی تخت خواب نرفتم، اینجا روی کوجی در دهلیز ورودی می خوابم که شب تا دیر کار می کردم.
کوام یکی از مهم ترین کانون های مقاومت در ناروی علیه تجاوز آلمان ها در جنگ دوم جهانی نیز بوده که بعد از سه روز مقاومت شکست می خورد. اینک هیچ اثری از آن جنگ در چهره دهکده دیده نمی شود. نام دهکده از شکل قاب مانند آن گرفته شده.
تعدادی از پناهجویانی که در کوام زندگی می کنند، می آیند، غذا پخته اند. کاش من پختن این قابلی ازبکی را یاد بگیرم، خوش مزه است!
برنامه آخر، موسیقی محلی افغانستانی است. چه عادت خوب دارد این نبی دلنواز، وقتی سالون مناسب و بلند گو می بیند پنجه هایش خارش می گیرد و بنا بر این امشب همرا با عزیز، نعمت و کاکا ضیاالدین میزبانان را با دمبوره و دیدو و توله مهمان می کنند.
این روز ها متاسفانه دستگیری و دیپورت در اسلو اوج گرفته و دیروز به این خاطر اعلامیه خبری فرستاده ایم که باز تاب مطبوعای زیادی نداشته است.
مثل همیشه برنامه های فردا، نقشه راه، نامه و اعلامیه و برنامه ریزی های منزل های آینده و خیلی چیز های دیگر وظیفه های است که باید پیش از انجام شود.