FireStats is not installed in the database

مزرعه رودی، گنج پنهان!

zahir June 7th, 2007

Jun.2

DSC_0070.jpg٬کوام (Kvam) دهکده ای است کوچک با ۱۵۰۰ نفوس. این دهکده با اسپهای خوبش معروف است و بنا براین سمبل کمون آن سر اسپ است. در قدیمها، رود لوگن (Lågen) که از در امتداد گودبراندسدالن از کوام می گذرد، مخصوصا در فصل بهار با آب شدن برف طغیان می کرد و تلفاتی زیادی برجای می گذاشت. در آن زمان، مثل امروز در وسط دره خانه وجود نداشت٬٬ این اطلاعات را راهنمای محلی ما می گوید. من تازه درک می کنم که چرا راه پیلگیریم، تقریبا حدود دو صد تا ۱۰۰۰ متر ازکف دره بالا تر است. دهکده از تپه ها بالایی تحت شعاع آفتاب روشن بهاری زیبا و جادیی به نظر می رسد

می پرسم چرا نام دره گودبرانسدالن است؟می گوید: ٬٬گود براند که پیرو یکی از نوع الرب های ماقبل مسیحیت و دهقانی بوده (اطراف قرن ۱۱ میلادی) زمانی که اولاف مقدس مسیحیت را در ناروی توسعه میداد، گودبراند که در سور فرون، جایی که ما شب می رسیم، زندگی می کرد به مشکل به آیین مسیحیت گروید.

تپه ها را بالا می آیم، یکی از همراهان ناروژی که دیروز برای شرکت در راهپیمایی( در تعطیلات هفته) به ما پیوسته است، با بایسکل آمده و اینک بالا کردن آن در پیاده روهای رو به بالای جنگلی کمی مشکل است. محمد علی کریمی، تصویر بردار ما، موبایل خود را گم کرده و کسی را دنبال آن فرستاده ایم، همه سر او قهر است و غن غن می کند. ”مگه دیوانه است این بچه!٬٬ کریمی با چهره تایید کننده، پاسخ می دهد اگر دیوانه نمی بودم که موبایلم را گم نمی کردم.

چند بار در مسیر راه راهنمایان ما تبدیل می شود. و تمام مسیر راه یا از جنگل و یا از درون مزرعه های پیچاپیچ است. اگر راهنما نمی داشتیم واقعا گم می شدیم و به هیچ جایی نمی رسیدیم. از تپه های بالایی وینسترا گذشته در مزرعه رودی می رسیم. اینجا امشب فیستوال موسیقی است. ایستین رودی (Øystein Rudi) که شلوار چرمی خاکی رنگ به تن دارد، آدم صمیمی، آرام و یکی از معروف ترین هنرمندان فولک میوزیک ناروی است. برای ما نوشیدنی تهیه دیده. از آنجایی که فیستوال ساعت ۸ شروع می شود و ما باید پیش از آن طرف منزل شب خود حرکت کنیم، او با نواختن آهنگ Fanitolen به وسیله Hardingfele که یک آلت موسیقی ملی ناروی و شبیه ویولن است، مارا خوش آمدید می گوید. خیلی قشنگ می نوازد. آرزو می کند که بتوانیم در ناروی بمانیم.من از او تشکر می کنم و از اینکه چرا انجاییم و چرااین راهپیمایی را داریم، یک سخنرانی غرای ۲ دقیقه ای ایراد می کنم، متاثر می شو، از چهره اش پیدا استنبی دلنواز یک آهنگ دمبوره به میزبان تقدیم کند. انگار رودی را مزه می دهد. درهمین زمان یکی از سه هنرمندی که امشب در فیستوال شرکت می کند، از در سالون سرک می کشد، رودی اورا صدا می زند و هردو یک آهنگ را، رودی با ویولن و دیگری با آکاردئون کوچکی که دارد، باز برای ما می نوازد….جمع جمک در مزرعه آغاز می شود. همه زنان و مردان برزگسال هستند. می فهمی که برای انتخاب لباس، دیکور موی و آرایش چهره و واکس کفش زحمت کشیده اند. حقیقتا هم در شهرک و دهکده های اینچنین کوچک این فیستوال یک سرگرمی و تفریح بزرگ است.

با رودی دست می دهم و می گویم: این لحظه فراموش ناشدنی است، شبیه دست یافتن به یک گنج پنهان، خدا حافظی می کنم.

راه زیادی تا منزل شب مانیست. نا رسیده به آن در یک پمپ بنزن می رسیم جانم لرزه می گیرد

که باید از این سوسیج های گوشت خوک دار بخورم، گرچه از مارک شرکت شیل خوشم نمی آید!

ساختمان خوابگاه مربوط به کلیسا است. بچه های خسته، در سالون به محض می رسند توشکچه های ضد نم خود را در کف سالون می اندازند و بسیاری شان اتومات خواب می روند، بینوا و بیحال. کسانی که دیشب برای ما غذا پخته بودند، امشب نیز قرار است غذا بپزتد.

حمام در مسیر راهپیمایی یکی از نیازهای است که بسیاری اوقات امکان پذیر نیست. ساختمانهای عادی غیر از ورزشگاه ها یا خانه های فرهنگ، ظرفیت حمام برای ۵۰ نفر را ندارند. اگر هست ترجیح می دهم دیگران از آن استفاده کند و نفر آخر باشم، بنا براین تا نوبت من می رسد هرشب آب یخ می شود و من دیگر فرصت پیدا نمی کنم. امشب به محض که میزبان به من می گوید حمام باز است. از این اطلاعات سو استفاده می کنم. اول لباسهای خودم را می گیرم، وقتی آماده می شوم و میدانم که کسی پیشتر ازمن نمی تواند پیشی بگیرد، صدا می کنم، بچه ها حمام باز است. خودم طرف حمام می دوم، وقتی به حمام می رسم می بینم که پیش از من کسی دیگری آن را اشغال کرده