FireStats is not installed in the database

صدای قلب: شما را دوست داریم و میخواهیم اینجا بمانید!

zahir June 8th, 2007

Jun.3

صبح پیش از همه بیدار می شوم. پنجره ها روز آفتابی را نشان می دهد. بیرون می آیم. چه هوای تازه ای. منفذهای پوست آدم باز میشود و گلها شسته و شیطان به نظر می رسند. همه چیز می خندد. هیچ چیزی عبوس نیست جز این عضلات خسته من که نرمشش می دهم.

حرکت می کنیم. تنها موتر همراه ما پر است از وسایل لازم و نا لازم. لباس و کفش زیادی هست که مردم در مسیر راهDSC_0239.jpg برای ما آورده که یا خیلی بزرگ است یا خیلی کوچک. به محض در پشت موتر را باز می کنی همه چیز به سرو صورتت می ریزد. ناچار می شویم که بسیاری شان را بیندازیم.

هوا گرم شده است و کمی نا مهربان به نظر می رسد. مخصوصا برای من که یا بوتل آب خود را گم می کنم و یا همیشه خالی در دستم است.

در مسیر راه، مردی از میان موتر سلام و علامت می دهد که آن طرف تر منتظر ما است. به پیلگیریم راه راهنمایی مان می کند که ادامه اش از خانه او می گذرد. جلو در خانه اش با آب آلوبالو و کیک خانگی از ما پذیرایی می کند. زنش که از مرض سرطان رنج می برد، آهسته بسوی ما می آید، با اینکه پیر و خسته است اما زیبایی اش را حفظ کرده، با تبسم مادرانه بر لب برای همه سلام می دهد. مثل بسیاری ناروژی ها انگلیسی خیلی خب گپ می زند. می پرسم چگونه از برنامه راهپیمایی ما و اینکه امروز از اینجا می گذریم، با خبر شده، با صدای نرم و مهربان می گوید: ٬٬میدانید؟ ما کوشش می کنیم سفر شما را دنبال کنیم، خیلی از ناروژی ها از راهپیمایی شما خبر دارند و از شما حمایت می کنند. ما آرزو داشتیم که امروز زمانی از اینجا بگذرید که ما خانه هستیم و اینک خیلی خوشحالیم. می خواستیم برای تان بگوییم که ما میخواهیم شما اینجا بمانید، مردم ناروی شما را دوست دارد اما متاسفانه ما تصمیم گیرنده نیستیم٬٬ عینک سیاه دودی و کلاه گرد شاپو برچهره استخوانی اش می آید، دعوت می کنم روی نیمکت بنیشید. پهلویش می نشینم، خطوط چهره و صدای خسته اش یاد آور مادرم است، احساس می کنم پیش او یم، پس از سالهای دور و طولانیصحبتش را ادامه می دهد: ٬٬این آب آلبالو از باغ خود ما است، از دیشب که خبر شدیم شما فردا از اینجا می گذرید من، شوهر و دخترم تلاش کردیم برای پذیرایی از شما آمادگی بگیریم٬٬ احساس می کنی که صدا صدای قلبش است، و این برای نسلی که فکر میکند هیچ کسی در زمین برای آنها فکر نمی کند، بزرگترین سوغات است. تبسم پایدارش نشان میدادکه چقدر از دیدن ما خوش است.

افسوس ناچاریم راه خود را ادامه دهیم. بچه ها برایش آرزوی صحتمندی می کنند و حرکت می کنیم. برای خدا حافظی دست می دهم و می گویم: بقیه راه را به تو و مادرم می اندیشم. رو به راه می شوم. خصلت هر راهی این است که باید پشت به وابستگی ها کنی. می آیم اما قلبم در مزرعه سور فرون می ماند. احساس می کنم پایم حالت چسپندگی پیدا کرده و وزن راه را در هر قدم حمل می کنم. حس عجیبی درام. به راهپیمایان می رسم.

 

رود پر از قلوه های سنگهای شسته که زیبایی آب را چند برابر می کند مخصوصا در چشمان تشنه ما در مسیر ما قرار دارد. استراحت کوتاه می گیریم. روی سنگی در وسط رود می نشینیم و نان و مربای خود را میخوریم. این رضا غلامی با این کلاه چه گوارایی اش بیتاب و بیقرار است، میان آب می افتد و دنبال کفش خشک می گردد.

 

روز آفتابی اما با هوای تازه است. به رینگه بو نزدیک می شویم، زن و مردی بزرگسالی از ما عکس می گیرند و زنش میاید کنار ما عکس می گیرد و شوهرش شوخی کنان میگوید: زن من هم ترس دارد از فرستاده شدن به افغانستان. میگویم چگونه مطلع شدید امروز از اینجا می گذریم، خنده کنان می گویند: پرنده ای چنین گفت!

 

در نیمه های راه کسی منتظر ما است تا راهنمای باشد. به منزل شب خود نزدیک می شویم. یک مجسمه ماموت در مرکز شهرک فوانگ قرار دارد. راهنمای ما توضیح می دهد علتش این است که سالها قبل یک دندان ماموت از کوهای اطراف به دست آمده و نشان می دهد که ماموت ها در عصر یخ اینجا زندگی می کرده اند. ماموت ها با پایان عصر یخ نتوانسته اند خود را با گرمای زمین تطبیق دهند و منقرض شده اندبه دلم گفتم چه می شد که نسل جرج بوش و بن لادن و شارون منقرض می شدند بجای این حیوان بیچاره

 

کشیش فوانگ زن است. با همه دست می دهد و خوش آمدید می گوید.. میگویم خوشحالم که یک کشیش زن می بینم. معمولا تقدس جایگاه خصوصی مردان است! می خندد و می گوید اینجا هم مدتها همینگونه بوده و حتی هنوز هم بعضی جاها است. سرش را نزدیک می آورد و می گوید: دیگران نفهمند، من امام فوانگ هستم!

 

خودش غذا پخته است و خودش تقسیم می کند. فرق کشیش زن و مرد یکش همین است. دختری کوچک و خشکلش برای پذیرایی با سینی پر ازنان در بغل میان میزها می گردد و تا آخر غذا این کار را می کند.

 

طبق معمول روی وضعیت افغانستان و پناهجویان صحبت می کنیم. می گوید من از شما کاملا حمایت می کنم و ما به شما نیاز داریم. ناروی کارگر وارد می کند، چرا شما نباید آن کار ها کنید که هم جان شما جفظ می شود و هم اینجا هستید. در همی حال بچه ها بیرون در آفتاب نشسته و دمبوره می زنند، دمبوره را برایش معرفی میکنم که یک وسیله سنتی موسیقی محلی است، از صدای دمبوره خوشش می آید، یک آهنگ ناروژی با دمبوره می خواند همرا با اجرای رقص مخصوص آهنگاین هم دومین فرق کشیش زن و مرد.

 

کسی از شبکه حمایت پناهجویان افغانستان از لیله هامر آمده است که روی برنامه های آنجا کمی صحبت می کنیم

 

گروپ موسیقی در حال تمرین دمبوره و دیدو است تا برای برنامه های لیله هامر آمادگی بگیرد. اما در ساختمانی هستیم که در طبقه دومش یک راهبه ۸۳ ساله زندگی می کند و طبق گفته کشیش از ساعت ۱۱ به بعد آرام باشیم