جاری در نفس کوچه ها
zahir June 11th, 2007
Jun.5
مثل همیشه، تشکر نامه ای به میزبان تقدیم کرده و با یک خداحافظی گرم اوییر را به مقصد لیلهامر ترک می کنیم.
باز یک روز دیگر، باز یک راه طولانی و قدم های مصمم و پر آبلهء راهپیمایان. هنوز تا آخرین منزل فاصله داریم. باید رفت….
خورشید آهسته آهسته خود را وسط آسمان می کشد، هوا گرم و نفس گیر می شود. ساعت ۱۱:۵۸ ، دو دقیقه پیشتر از زمان تعیین شده، در مرز اوییر و لیلهامر می رسیم. یکی از اعضای کمون همرای چند نفر دیگر مارا خوش آمد می گوید و میخندد از اینکه بسیار سر وقت هستیم. ماریا فیلمبردار خانه فیلم ناروی که چند روز پیش ما را ترک کرده بود نیز با دوربین منتظر ما است.
پیلگیرم راه، باریک و پیچاپیچ از میان جنگل تیره طرف لیلهامر ادامه یافته است. هوای خنک و مطبوع تن های تفتیده را نوازش می دهد، نفس طولانی و راحت می کشیم
مکتب اسمیستاد در کنار دریاچه بزرگ میوسا، قرار است با سوپ خوش مزهء کاروکول از ما پذیرایی کند. زیر درخت بزرگ بید مجنون چند میز بزرگ و چوکی چیده شده است. گلهای تازه رنگارنگ و طبیعی روی میزها فضای دلپذیر ایجاد کرده. دانشجویان جوان و معلمین ما را خوش آمد میگویند. لرزه شاخه های فروافتاده بید مجنون با جریان باد خنک و کورتهای گل و سبزیهای مختلف اطراف ساختمان مکتب، قریه های دور افتاده شهرستان را در ذهنم تازه می کند، حس نوستالوژیک پیدا می کنم.
یکی از دانشجویان عکسی از یک ساختمان کهنه را نشان می دهد که در دامنهء تپه ای قرار دارد و با انگلیسی بسیار فصیح که به سنش نمی خواند بما تشریح میکند: ٬٬این ساختمان را ما تعمیر کردیم و دانشجویان اینجا آموزش کشت محصولات طبیعی و غیر کمییایی، پختن غذا و گلکاری را یاد می گیرند. هر چیزی که در اطراف می بینید خود ما ساخته ایم٬٬ ی. لعنت برسیستمی که انسان را از حقوق اساسی اش محروم می کند. ۵ تا ۳ سال در ناروی زندگی کرده ایم و هنوز نمی توانیم ناروژی صحبت کنیم. گفتگوی صمیمانه ای داریم. از وضع افغانستان، و وضعیت خود در ناروی برای آنان صحبت می کنیم، چهره های شان در هم می روند و پاسخ می دهند: ٬٬ این واقعا بی عدالتی است٬٬. گاهی عبور پر سروصدای ترن از کمرگاه تپه مشرف بر مکتب، گفتگو های ما را با دانشجویان مختل می کند.
یکی از معلمین ترجیح می دهد برای خداحافظی در کنار لوحه سنگ بزرگی جمع شویم که سالها قبل ۱۲ نوجوان در حالیکه با قایق چوبی از همین نقطه می خواستند دریاچه میوسا را عبور کنند، غرق می شوند. دستان همدیگر را به گرمی می فشاریم و چند اعلامیه و بروشور تقدیم شان می کنیم و راه خود را ادامه می دهیم.
بعد از لحظه کوتاهی جنگل تمام می شود و باز آفتاب و سرک پخته به جان ما می افتد. اکبر، که دانشجوی دانشکده فیلم است و کار یک فیلم مستند در مورد اعتصاب غذا ی سال گذشته را تقریبا به پایان رسانده، از ما دعوت می کند که از محوطه دانشکده اش بگذریم. با کمی اصرار او حاضر می شویم، البته کمی هم خوشحال از اینکه دو دقیقه زیر سقف بدنهای داغ خود را در سایه سقف بکشیم.
از کنار خانه های مسیر راه با بوتلهای بی آب و لبهای تشنه عبور می کنیم. کسی از پنجره اش سلام می دهد و بیرون می آید ما را برای نوشیدن آب خنک دعوت می کند.
تعدادی از پناهجویان افغانستانی که در لیلهامر زندگی می کنند، چند کارتون کوکاکولا می آورد. من با این کوکاکولا حساسیت دارم. علاوه بر فوق استثمار کودکان در کشورهای عقب مانده، این شرکت از حامیان مالی تمام جنگ ها و تجاوزهای نظامی آمریکا است.
از خیابان مرکزی لیلیهامر، آهسته و در صف طولانی پیش می رویم. این بزرگترین شهر مسیر ما است حس غریب دارم. تا کجا باید رفت؟ مشتریان دکانها از خرید دست می کشند و با چشم و دهان به تماشا ایستاده اند. همه چیز ساکت به نظر می رسد. انگار فقط ما در نفس کوچه جاری هستیم، پنجاه پناهجو با بیرقهای بردوش، کوله پشتی بر پشت وحس گنگی در قلب آرام پیش می رود. در میدانی جلو ساختمان کمون، که میدان مرکزی شهر نیز است، حرکت توقف می یابد و راهپیمان در اطراف میدان روی دراز چوکی های چوبین می نشیند. مجسمه ای در وسط میدان قد کشیده است و پرهیبت تر از همه به چشم می خورد.
انگیرید، نماینده کمون، رسما مارا خوش آمدید می گوید و بعد من از استقبال آنها تشکر می کنم. یک نوازنده ویولن آهنگی زیبایی می نوازد، حس غربتم بیشتر می شود و نبی دلنواز با دمبوره اش کمی دلهای غبار گرفته را می نوازد و برنامه به پایان می رسد.
دانشکده نانسن میزبان امشب ما است. داگ هاریده، رییس دانشکده با استقبال گرم ما را در آغوش میگیرد. همه را خوش آمدید می گوید و توضیح می دهد که این دانشکده بعد از جنگ جهانی دوم علیه نظام های توتالیتر و استبدادی، برای گفتگو، صلح و حقوق بشر ایجاد شده است و او خوشحال است که دوشب میزبان ما پناهجویان گریخته از جنگ است.
رفقا و دوستان خوبم از اوسلو آمده اند از دیدن شان خوشحال می شوم.
از وطاق بیرون می شوم، می بینم انوشه همسرم همرا با رُزا، دخترم که هنوز دوماهش را تمام نکرده، از موتر پیاده می شوند. پا برهنه می دوم و هر دو را در آغوش می گیرم. هفته های اخیر تصویر شان همیشه پیش چشمم بود. دوستانم از ٬٬خانه فیلم ناروی٬٬آنها را از اسلو آورده اند بدون که مرا در جریان بگذارند، خواسته اندکه غافلگیر شوم.
این دور بین ماریا هم که هرکجا دنبال ما می آید….