FireStats is not installed in the database

لیلیهامر: دانشکده نانسن و راهپیمایان صلح

zahir June 11th, 2007

Jun.6

ساعت هشت زنگ صبحانه به صدامی آید. احساس می کنم، دانشجوییم، البته دانشجویان بازی گوش! با رییس دانشکده صبح به خیر می گوییم و وارد سالون غذا خوری می شویم. رویایی می شوم. روزی که همه راهپیمایان دانشجو باشند.!

ساعت ۹ سمینار آ غاز می شود. نرون، از مرکز صلح، داگ هاریده، رییس دانشکده و من صبحت می کنیم. سپس تمام شرکت کنندگان به صورت مختصر خود را معرفی می کنند. بعد از یک تفریح کوتاه، به سه گروپ تقسیم می شویم و در باغچه دانشکده ورکشاب ۲۰ دقیقه ای داریم. ٬٬ چگونه صلح به افغانستان باز می گردد؟٬٬ موضوعی این چنین پچیده و و سیع و زمانی این چنین تنگ در تناقض است. نتیجه مشترک بحث ها محاکمه جنایتکاران جنگی، احترام به آزادی های فردی، عقیدتی، سیاسی و ، پایان دادن به اشغال نظامی و ایجاد زمینه آموزش برای پناهجویان افغانستان در کشورهای میزبان است.

ساعت ۱۲ مهمان یک مرکز باز پروری معتادین، بیرون از شهر هستیم. ۲۵ نفر مریض و ۲۰ نفر کارمند دارد. غذای بسیار صحی پخته است. در فضای باز بیرون غذا می خوریم و بعد روی وضعیت پناهجویان در ناروی و جنگ و نا امنی، وضعیت زنان و دموکراسی و حقوق بشر در افغانستان،گفتگو داریم و کمی هم پرسش و پاسخ. کسی می گوید ما خوشحال هستیم که یک مرد افغانی از حقوق زنان گپ می زند.

در ختان کم شاخ و برگ نمی توانند برای همه سایه اهدا کنند، رُزا گریه می کند


.

به دانشکده برمی گردیم. تعدادی از بچه ها برای تماشای میوزیم رفته است. طبق قرار داد دانشکده و میوزیم، دانشجویان این دانشکده میتوانند مجانی از میوزیم بازدید کنند. از آنجاییکه ما مهمان دانشکده هستیم از حقوق دانشجویان برخور دار هستیم. من هم میخواستم از این فرصت استفاده کنم، اما وقت پیدا نمی توانم. کدام زمانی دیگر اگر وقت داشته باشم، حتما پول ندارم! بیچاره من.

 

یک صد کار خورد و بزرگ فقط سر آدم می ریزد. یک لحظه هم نمی توانم پیش رُزا و انوش باشم. روزهای که راه می روم بیشتر وقت دارم برای خودم تا روزهای که استراحت داریم.

زنگ غذای شام به صدا می آید. من از صدای این زنگ بیشتر لذت می برم تا از غذا. شاید برای هریک از هم سن و سالهای من که در جنگ و آوارگی بزرگ شده اند، رفتن به مکتب و دانشگاه یک رویا مداوم است. دنگ دنگ این زنگ برای من حس دانشجو بودن می دهد. گرچه این حس با پایان یافتن صدای زنگ بعد از چند ثانیه پایان می یابد اما طنین و آوای زیبایش هم چنان در وجودم باقی می ماند.

ساعت هشت شب، برنامه آغاز می شود. ابتدا فیلمی مستند از اعتصاب غذا به نمایش گذاشته می شود. ۵۰ دقیقه طول می کشد. کمتر کسی است که گریه نکند. دیدن بعضی صحنه هایش برای من هم سخت است. یک تفریح کوتاه می گیریم و بقیه برنامه در باغچه دانشکده ادامه می یابد. …خبرنگار رادیو مجری برنامه است. داگ هاریده، صحبت می کند و می گوید: اگر حتی از منظر دینی نگاه کنیم، موسی، عیسی و محمد مهاجر بودند. معلوم نیست که فردا چه اتفاق می افتد. کا کا ضیاالدین توله می زند و سپس عزیز میرزایی با دمبوره و آهنگ آوره اش می آید. نوبت به من می رسد. می گویم دارایی های نسل جنگ برای شب هنری اندک است. آنچه شنیدید و دیدید باقی مانده یک عمر فاجعه و رنج است…. نعمت، خادم و مصطفی یک آهنگ دیدو می خواند. محفل کمی کم جان می گیرد. Ove Røsbak یکی از معروف ترین شعرای ناروی چند شعر می خواند و نبی دلنواز با آهنگ پشتو و دمبوره اش خیلی ها را به رقص می کشاند. به استثنای من و بقیه دختران افغانستانی که اگر کشته شویم هم رقص نمی کنیم!

بدونی که بتوانم انوش و رُزا را سیر ببینم، هر دو همرا به سوورره طرف اسلو می رود. یک لحظه حس تنهایی بیابان سراغم می آید.

طبق معمول هر دو شب یکبار جلسهء درونی راهپیمایی را داریم، امشب تا دیر طول می کشد. رازق که اگر خسته نباشد همیشه جوک و لطیفه می گوید خیلی خوشحال است که کسی برایش کفش خوب خریده و همینطور یکی دیگر از بچه ها.

میخواهم کار کنم اما بوی شراب که رفقایم از اسلو آورده بودند، قوت ایمانم را می شکند.