کاروان غریبه ها در ساحل میوسا!
zahir June 12th, 2007
Jun.9
قرار است ساعت سه و نیم به شهر هامر برسیم، تصمیم می گیریم که ساعت نه و نیم حرکت کنیم اما تا راه می افتیم ساعت ده
می شود. از ابتدا فکر می کردم که می توانیم دقیق در زمان تعیین شده سفر روزانه خود را آغاز کنیم اما پسان تر فهمیدم که اینکار شدنی است اما با یک نظم نظامی نه با یک گروپ از افراد عادی. از آنجاییکه قرار است طی این راهپیمایی از تمام چیزهای که جنگ و لوازم و ضرورت های آن طی این سی سال بر ما تحمیل کرده فاصله بگیریم، ضرورت نمی بینم که که اظطراب داشته باشیم. نظم و بی نظمی دو سوی سکه زندگی است.
سه تن از راهپیمایان (معمولا آنهایی که مشکل پا دارند) می مانند تا بعد از تمیز کاری و جمع کردن سالونها و میزها با موتر بیاییند و به ما ملحق شوند.
بعد از یکی دو چرخ زدن و راه گمی، راه اصلی را پیدا می کنیم. چند موتر از کنار ما عبور می کنند، بوق می زنند، دست تکان
می دهند و سلام می کنند. این بهترین آغاز است، هر روز من منتظر این آغازم، منتظر یک سلام، یک لبخند و دستی که به علامت حمایت تکان می خورد….دارم نازک دل می شوم، اگر یک روز سلام و تبسمهای همبستگی کمتر است ناراحت می شومکه البته این هم بیشتر اوقات به خاطر این است که راه های فرعی کمتر مسیر عبور و مرور موتر ها است.
هوا زیاد گرم نیست، مثل دیروز اما مصرف آب هنوز زیاد است. بعضی از بچه ها آب کم نوشیده اند و صحت شان زیاد خوب نیستند. بعد از لیلهامر، راه بیشتر از میان قریه ها وشهرک ها می گذرد، رودجاری در مسیر راه کمتر قرار دارد باید از خانه ها آب طلب کنیم و یا بسیاری اوقات خود شان ما را دعوت می کند که آب بنوشیم. نمی دانم که چه قدر آمادگی آب دادن برای پنجاه نفر تشنه از راه رسیده را دارد و لی می دانم اگر من جای شان باشم که پنجاه نفر با بوتلهای خالی سرم بریزد کمی مظطرب می شوم.
وارد منطقه هامر می شویم، راه از کنار دریاچه با وفای میوسا است که از لیلیهامر تا کنون ما را همراهی می کند. به ساحل ریگی می رسیم و می خواهیم در جایی بنشیم، غذا بخوریم وآبتنی کنیم. در قسمت های دور افتاده تر که نفر زیاد نیست و ساحل کوچک است، تک و توک زنان و کودکان این جا و آنجا در ادامه ساحل تن به اب و آفتاب سپرده اند. بالاخره حدود دو کیلو متر مانده به مرکز شهر زیر درختان بلند ساحل نفس میگیریم و پنیر و برشهای نان و کیله را سر به نیست می کنیم، بعضی ها می دوند درون آب و کمی آب بازی کنند.
دوتن از میزبانان می آیند، خوش آمد می گویند.حرکت می کنیم. راه همچنان از نزدیک ساحل ادامه دارد. وارد محدوده میوزیم می شویم خانه های قدیمی در فاصله های متفاوت در مسیر راه قرار دارد، راهنمای ما می گوید: این خانه ها را از جای دیگر آورده اند. زن و مردی با لباسهای قدیمی قرون وسطی برای کنترل ورودی آنجا ایستاده اند. با ما دست می دهند، بدون که تکیت بخواهند (قبلا هماهنگ کرده اندکه از ما تکیت نخواهند)، خوش آمدید هم می گویند! چه مردمی خوبی!
انگار در قرون وسطی قرار داریم، به استثنای تماشا چیان، همه چیز اطراف با شیوه زندگی در قرون وسطی تنظیم شده است. دکان، خانه، خیمه و ساکنان و فروشندگان با آن لباس های قدیمی و سرتاپا که از تکه های جیم مانند ساخته شده اند، و اقعا زیبا معلوم می شوند و…. و رود ما چهره فیستوال را تغییر می دهد. صفی طولانی از قبیله ای دیگر با موهای سیاه، قد های کوچک، چهره باد خورده و افتاب سوخته با کوله پشتی و بیرقهای شان آرام و بی توجه به اطرف پیش می رود. البته من بدون که زیاد سر خود را این طرف وآنطرف چرخ بدهم دزدکی دزدکی نگاه می کنم، این نگاه های دزدکی همیشه مزه دار تر است از اینکه زل بزنی….
از دروازه جنوبی فیستوال بیرون می شویم، یک قدم دیگر وارد سال دو هزار و هفت می شویم. تلاقی قرون! بهترین قسمت های ساحل میوسا تازه آغاز شده است. صدها نفر در آب و بیرون آب ریخته اند. روز گرم و ساحل های نرم و ریگی و تن های برهنه و افتاده در آفتاب و سرهای مثل سمارق بر آمده از وسط دریاچه رام و مهربان…این یکی از بهترین ساحلهای ناروی شاید باشد….
به میدان مرکزی شهر نزدیک می شویم. صدای ویولن ماریا را می شنویم. او امروز همرای بریت یکی از فعالین حقوق پناهندگی از اسلو آمده است. کشیش پیلگیریم با آن عصای طولانی (که افسانه عصای موسی را بیاد آدم می آورد) بر دست پیش می آید و ما را خوش آمد می گوید، در فاصله کمی، با کشیش شهر و سپس با اسقف هامر در انتهای میدان دست می دهیم. می گویم: ما نامه حمایتی شما را در یافت کردیم و صدای شما را هم شنیدیم. زن مهربانی معلوم می شود. از اول فکر می کردم که شاید از این شورت و تی شرت ورزشی عرق کرده و پرخاکم خوشش نیاید اما دیدم که او هم شلوار پراخ و کوتاه پوشیده، دلم جمع شد. معلوم است که در هوای گرم حجاب اسلامی رعایت شده نمی تواند.
نمیدانم که این ویولن چه دارد که مرا همیشه عاطفی می کند، شاید طبیعتا آدم گریانوک هستم. ما همیشه وارد شهرها شده ایم و از آن بیرون آمده ایم، هر ورودی برای من خروجی معنا می دهد، هر دوست داشتنی جدایی! صدای ویولن حس غریبه بودنم را بیشتر می کند.
راهپیمایان خسته و تشنه با بدنهای آفتاب خورده ای تیره به محض رسیدن به میدان، به شکل دایره روی سطح آسفالت میدان نشسته و به کوله پشتی های خود تکیه می دهند. .
اسقف پشت میکروفن می رود و ما را رسما خوش آمد می گوید (به صفحه ناروژی می توانید ببنید) و بعد من از استقبال و حمایت های که تاکنون او از ما کرده، تشکر می کنم. نبی دلنواز در گرمای رخوتناک بعد از ظهر می نواز. این دمبوره چه جادویی دارد، مخصوصا برای ما که در روزگاری بدی بزرگ شده ایم و دمبوره تنها وسیله ای بوده که با آوای آن بزرگ شده ایم. دمبوره رگه هنر مردمی و محلی را از زمانهایی مرگباری زنده عبور داده که آخوندها و ملاها ٬٬دهانت را می بویید، مبا دا گفته بودی دوستت دارم (مدیون شاملو هستم!
به خوابگاه می رسیم. دوتن از بچه ها مریض هستند. شاید از گرما و شاید هم نه. شفا خانه می فرستیم، برای یکی شان کمی قرص تجویز می کند و برای یک شان نه. فکر می کنم فردا باید هر دو راهپیمایی نکند و با موتر به منزبعدی برود.
ساعت ۱۱ شب به یک تیاتر کودکان که در ویرانهء یک کلیسای قدیمی که دیوارهای سنگی دارد و اینک با سقف مجلل شیشه ای پوشانده شده، برگزار شده است می رویم. از اینکه کودکان خود شان بازی می کنند، خوشم می آید. در فرهنگ ما کودکان در مرز حیوان و انسان شناخته می شود. نه جامعه و نه خوانواده به حقوق، نظرات و دانستگی هان آنان که جهان و زندگی را چگونه می بیند، ارزش نمی دهد.
تیاتر تمام ناشده بیرون می شوم و در مسیرراه وسوسه آبتنی می کنم. امین سناتور مسئول روابط داخلی کمیته هماهنگ کننده در یک بوتل فانتا واین گرفته و خیال می کند که من نمیدانم که او کفر می ورزد…