روزهای گرم و آبله های تازه
zahir June 12th, 2007
Jun.10
کشیش پیلگیریم (شاید معادل فارسی اش روحانی زیارت باشد) و دوتن دیگر امروز ما را راهنمایی می کند. خوشحالیم. کار غلام جیلانی نور، مسئول راه و نقشه، کم می شود. او هر روز ناچار است دوبرابر انرژی مصرف کند، یکی با ما راه برود و دیگری همیشه در فکر پیدا کردن راه درست باشد. پیدا کردن راه درست مخصوصا در چهار راهی ها که هر روز ده ها بار به آن بر می خوریم خیلی سخت است.
هوا واقعا گرم است. این ابرها هم امرزو خبری از ما نمی گیرند. خورشید با چشمان زل زده اش، که نمیدانم چه چیزی عجیبی به کوله پشتی های ما دیده، ما را رها نمی کند. هر چه روز می گذرد گرمی واقعا بیداد می کند. محمد علی کریمی کافی است یک سایهء کوچکی پیدا کند تا سرش را در آن فرو ببرد، من هم که در آفتاب خصلت یخ را دارم، وضعیت بهتری از او ندارم. چشمانم خیرگی می کند. خوشبختانه به خانه ای می رسیم. و پیپ آب را که روی چمن خانه باز است به سر و صورت خود می گیریم و بوتلهای خالی را پر می کنیم. صاحب خانه به فارسی می پرسد: خیلی تشنه اید؟ جالب به نظر می رسد که در این دهات دور کسی فارسی بلد باشد. می گویند ایران و افغانستان مسافرت کرده اند.
وارد راه جنگلی می شویم. بهتر است، گاه سایه هم دارد. اما دیگر آن جنگلهای وحشی کوهای دوفره و بالاتر از آن نیست. بریت روستن، همراه ناروژی ما خسته شده و صدا می زند که ایستاد شویم. او با کاری هوستاد قابل تقدیر هستند. هر دو بیشتر از پنجا سال دارند اما با ما جوانان از پیر ضعیفتر راه می آید، شبانه وقتی به منزل می رسیم، کمترین خستگی را درچهره شان می بینی.
به Tangen می رسیم. میزهای دراز درسالون چیده اند و بیرت ورنر گلدانها را پر از گلهای طبیعی کرده. قسمی معلوم می شود که به یک محفل مجلل آمده ایم.
متوجه می شوم که پس از ۲۲ روز راهپیمایی امروز بخاطر هوا وجوراب گرم و کفشی که هوا کش ندارد، پاهای من آبله کرده.
جاوید ولیزاده و پناهجویان قبول شده که در اطراف هامر زندگی می کنند، امشب غذا پخته. همراهان ناروژی ما را خیلی مزه داده یا حد اقل اهمینطور وانمود میکنند که دل ما را خوش کنند.
گذر پنجا نفر پناهجو ی خارجی با بیرقها و کوله پشتیهای شا طبعا برای مردم هکده های کوچک مسیر راه قابل توجه و جالب است. در بسیاری موارد شاید خاطره فراموش ناشدنی بجا بگذارد.
تانگن دهکده کوچک فقط با یک کافه و یک مغازه مواد غذایی فروشی، اطراف ۶۰۰ نفر نفوس دارد. حضور پنجا نفر خارجی شاید مهم ترین رویداد این قریه باشد. یکی از ساکنان منطقه ما را برای بازدید از موزیمی دعوت می کند که مربوط به یک زن نویسنده ای ضد نازیسم در دوران جنگ جهانی دوم می باشد. من متاسفانه بخاطر مصروفیت زیاد نتوانیستم بروم، تعداد از بچه ها رفتند و همرا با یک هنرمند رقص باز گشتند که لحظه ای برای ما رقص های محلی و سنتی انجام داد. از اینکه نمی خواست رقص را به پایان برساند و هر لحظه موسیقی های مختلف سنتی را از کامپوترش انتخاب می کرد و با آن می رقصید، دانسته می شد که چقدر از تنهایی باید به تنگ آمده باشد. نوعی با بچه ها رفتار می کرد که انگار مدتها است همدیگر را می شناسند. زندگی هم چیز جالبی است، مخصوصا اگر در حرکت باشی. چند نفر دیگر نیز پیش در وازه آمده اند و با بچه ها صحبت می کنند….
از آنجاییکه جلسه داریم نا چار از هنرمند رقص و همراهش خواهش می کنیم که ما برای شان یک آهنگ دمبوره تقدیم می کنیم و با همدیگر خداحفظی می کنیم.
جلسه مثل همیشه طولانی و تفصیلی است. در آغاز که از شرکت کنندگان نظر می خواهیم، زیاد صحبت نمی کنند اما یک لحظه که گذشت دستان همه بالا است و از وقت خود هم بیشتر حرف می زنند، کدام قادر متعالی که نوبت تنظیم کند.
دیگران می خوابند و من با باران و ایسکیل و بریت روی مسیر باقی مانده تا اسلو، منزلهای تعیین شده و برنامه های فرهنگی هنری که باید اجرا شود گفتگو می کنیم. آنها هم می روند بخوابند من می مانم که این یاد داشت را بنویسم.